ܓܨミ★ミஜانتظارஜミ★ミܓܨ

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


یادته یه روز بهم گفتی هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده ...

گفتم اگه بارون نیامد چی؟ گفتی اگه چشمای تو بباره آسمون گریش میگیره...

گفتم: یه خواهش دارم وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار

 گفتی به چشم...

حالا من دارم گریه میکنم و آسمون نمیباره...

تو هم اون دور دورا ایستادی به من میخندی...


سلام بچه ها... خوبین؟؟ خوشین؟؟ سلامتین؟؟ من که خوبم از دست این درسو دانشگاه یه مدت خلاص شدم و
چند روزی فرصت دارم یه کم نفس بکشیم...
سال جدید رو به همتون تبریک میگم ایشالله سالی پر از شادی و خالی از غم و غصه داشته باشید...
سالی که گذشت واسه من که نه خوب نه بد بود معمولی گذشت واسه اینکه اخر ساله و این هم اخرین اپم در سال 88 هستش و در این مدت خیلی از دوستان درخواست کرده بودن که اگه بشه منو ببینیمت و عکستو بزار .... منم گفتم چشم ... میزارم ولی یه روز خاص میزارم حالا قصد دارم واسه اونایی که دوس داشتن ببینن منو عکسمو تو ادامه مطلب میزارم...
بازم مرسی که تو این مدت که گذشت منو تنها نزاشتین و همیشه بهم سر زدید...
راستی نظر یادتون نره هاااا..

ادامه مطلب
نوشته شده در 1388/12/28 ساعت 14:08 توسط انتظار |نظرات |


چرا...بر قلب گل غم می نشیند؟

چرا ...پروانه از عشق می سوزد؟

چرا ...همیشه در فكر بارانیم ؟

چرا ...احساس در دل مردم خشكیده است ؟

چرا ...شكستن بی صداست ؟

چرا...عاشقها به عشق نمیرسند؟

چرا... لاله و شقایقها رنگ خونند؟

چرا ...عاشق همیشه گریان است؟

چرا ...قناری در قفس میخواند ؟

چرا ...جغدها روزنمی بینندوشب گریا نند؟

چرا...كبوترها روی دیوارند؟

چرا ...پرندگان هم میمیرند ؟

چرا ...دردها بغض می شوند؟

چرا ...دلها همیشه بهونه میگیرند؟

چرا...تنهایی داوی درد بی درمان است؟

چرا... گل زندانی گلدان است ؟

چرا ..غروب همیشه دلگیر است ؟

چرا ...شعر رود همیشه رفتن است ؟




چرا ...ناله باد همیشه زوزه است ؟
چرا...ابرها با ما یكرنگ نیستند؟
چرا... كوهها همیشه صبورند؟
چرا...كویر همیشه خشك وخاردارست؟
چرا... دریا گاهی وحشیست؟
چرا ...روح سا حل خط خطیست ؟
چرا ...سر سفره هفت سین ماهی توی تنگ است ؟
چرا ...مسا فر همیشه تنهاست ؟
چرا ...نگاه همیشه گمراه است؟
چرا ...كلاغ همیشه دزداست ؟
چرا ...پرستو همیشه خانه بدوش است ؟
چرا....سرنوشت همیشه تلخ است؟
چرا ...تقدیر اینگونه بی رحم است ؟
چرا ...امید بی رنگ است؟
چرا...


نوشته شده در 1388/12/18 ساعت 14:00 توسط انتظار |نظرات |


نگو قراره که دیگه یه لحظه پیشم نباشی!

نمیذارم یواش یواش هم رنگ سایه ها باشی !

دسته گلهاتو نمیخوام !

خاطره هاتو نمیخوام!

خودت که بهتر میدونی که من فقط تو رو میخوام !

گلهای باغچه رو برات  تک و تک از شاخه چیدم !

ببین چقدر جون میکنم بهت بگم دوست دارم !

بهت بگم دوســــــــــــــــــــــــــــت دارم !!!


نوشته شده در 1388/12/2 ساعت 22:33 توسط انتظار |نظرات |
سلام بچه ها خوبی؟؟امتحانات همه فرت شدن رفتن پای کارشون ..... همه رو درحد تیم برزیل دادم ولی یکی

شونو در حد تیم ملی دادم که خدا بزرگه... از همتون خیلی ممنون که تو این مدت منو تنها نزاشتین...


 

از که باید گفت و از که بایذ شنید؟؟

دردهـــا و زخــــم هـــای تیــشــه را

قصــــــه تـشـــــــنه بــــــــودن را

حـــــکایت روح و احســـــــاس را

مــن زبان در خـــــــود فــرو کردم

که سیـــراب دلان بــاور کرده اند

کــه لال و بــــــــــــی زبــــــانـــــم

 درون این شهــــــر همه خفته اند

جز دعـــا گوی همیشــــه بیدارم

و مـــــــــن خــــــــارج از شهـــر

 صـــــدایی را دوســــــــــت دارم

که دعا گویــــــم بارها گفته است

صـــــدای آهنگ عشـــــــــق است

 که آرزوی زبــــــــــــــــــــــان دارد


★★ خـــــارج از شهـــــــــر صــــــدایـی را دوســـــــــت دارم ★★


نوشته شده در 1388/11/7 ساعت 20:30 توسط انتظار |نظرات |